مرتضى راوندى
539
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
با زنان است ؛ به قيمت خيلى نازل . از صد خانه يكى قدرت ندارد شبچراغ روشن كند . بسيارى هستند كه چند روز نان نيافته با شلغم يا چغندر ( اگر پيدا شود ) مىگذرانند . انسان به ميدان مىرود ، مىبيند مردم بيچاره هريك پارهنمدى پوشيده كه به تنش فرو - رفته ، پشتهاى از هيزم در پشت از صحرا آورده به جزئى وجه مىفروشد و براى اين پشته كه بيش از دهشاهى نمىفروشد دو روز كار كرده با وجه آن بايد امرار معاش كند ، و ماليات ديوان را بپردازد . از شدت پريشانى زن و دختران كه به 9 سالگى رسيده يا نرسيده به مقاطعه مىدهند يا به اسم صيغه و متعه يا فروش ؛ هرچه بگويى رواست . در مدرسهء نمدمالان و ساير مدارس ، طلبهها كارشان صيغه دادن زن و دختر است كه به خود زنها يا كسان آنها وجهى داده زنها را براى اين كار اجاره مىكنند و به مردم صيغه و مقاطعه مىدهند ، و وجه اجاره را داده بقيه دخل ايشان است . . . در مدرسهء نمدمالان هركس كه وارد مىشود قليان مىدهند ، بعد مىپرسند زن مىخواهى يا دختر جوان » « 108 » حاج سياح در صفحهء 173 كتاب خود مىنويسد : « . . . همهجا مردم ايران در فشار جهل و ظلم هستند ؛ ابدا ملتفت نيستند كه انسان هستند و انسان حقوقى دارد . ملاها و امراء خواستهاند اينان نادان و مركب مطيع آنان باشند و انصافا هم خوب به مقصود رسيدهاند » فرد ريچارد ، نيز از ركود و جمود فكرى و اجتماعى ايران در آن ايام سخن مىگويد و مىنويسد : « . . . طرز زندگى در مشرقزمين از ديرباز تاكنون تغييرى نيافته به عبارت ديگر ، به همان اندازه كه كرهء ماه از زمان حاجى بابا يا هارون الرشيد با ماه امروز تفاوت پيدا كرده است زندگى كنونى مشرقزمين نيز با سابق تفاوت يافته است . » « 109 » حاج سياح در جاى ديگر از كتاب خود ، وضع اجتماعى طبقات مختلف را در عهد ناصر الدين شاه چنين توصيف مىكند : « در هيچ مملكتى يك قسمت مردم به اين درجه آزاد مطلق و فعال ما يشاء و يك قسمت ، به اين درجه محبوس مطلق و بندهء اسير نيستند . ابدا هيچ پادشاه بزرگ روس و آلمان و انگليس و دول بزرگ عالم . . . به قدر شاه و وزير و امير و فراشباشى و داروغه و كدخدا و سيد و ملا و درويش و روضهخوان و چاووش و . . . در ايران ، آزاد از هر تكليف ، و مختار در هر كار و ايمن از هر مؤاخذه و مجازات نيست ؛ و هيچ بنده و اسير مثل رعيت ايران در قيد فقر و نكبت و ذلت و اسارت نيست . اين علما يك شمشير تكفير و يك تير تلعين دارند كه از هركس كه مرادشان برنيايد يا دلشان بخواهد ، مال و جان و آبروى او را تلف مىكنند . حلال و حرام و بهشت و جهنم و پاكى و ناپاكى و مرحومى و ملعونى بسته به لب و قلم ايشان است . خود را مالك دنيا و آخرت و شاه و وزير و امير و حاكم را مأمور اجراى دلخواه خود مىدانند و در دلخواه به حدى قناعت ندارند . ايرانيان از اعيان دولت و حكام و بستگان و نوكران ايشان الى آخر ، خود را مالك جان و آبرو و مال مردم مىدانند . . . هركس را كه گفتند بابى است دچار هزاران خيانت و حتى قتل گرديد . بسيار ملاها از كسانى توقع داشتند كه برنيامد ، بدون هراس بيچاره را به تهمت بابى بودن نابود كردند . . . شاه اگر خواست كسى يا دودمانى را نابود كند اين اسم را به سر
--> ( 108 ) . خاطرات حاج سياح ، پيشين ، ص 164 ( به اختصار ) . ( 109 ) . سفرنامهء فرد ريچاردز ، پيشين ، ص 43 .